۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

کافه داستان

شب داخلی

گرمای هوا تب تندی شده روی پیراهن نمدار مشتری ها . کافه چی چند متر اونورتر داره چرت می زنه . هنوز نتونسته خودش را راضی کنه که سرش را از زندون بازوهاش آزاد کنه و به مشتری های جدیدش خوش آمد بگه . یک جریان نمدار از توی موهای مجعدش راه خودش را به طرف یقه پیراهن راه راهش باز کرده. سه پسر جوونی هم که تازه وارد شده اند ، به زحمت از بین میزهای به هم چسبیده رد شدن و یه گوشه دنج پیدا کردند بدون برقراری دیالوگ خاصی سکوت کرده اند تا چرت کافه چی را به هم نزنن .


در باز می شه و دو دختر جوون سکوت کافه را با کفش های پاشنه بلندشون به هم می زنن . کافه چی از بالای آرنجش به بیرون نگاه می کنه و از وضعیت خودش شرمگین می شه . دخترها کنار پنجره نشستن و مشغول رد و بدل کردن تعارفات زنانه هستن ، به نظر میاد برای آشنایی بیشتر به تریا اومدن .


یکی از پسرها که قلمی تر و کشیده تر از بقیه هست بی مقدمه از کافه بیرون می ره و زیر سایبون با سیگار وینیستون تقلبی خودش را سرگرم می کنه .


دومی برای کم کردن فشار فضای بی روح کافه شروع می کنه به تعریف داستانی که تازه نوشته . موهای بور پرپشتش از اطراف فرار کرده اند و صورتش را معصوم تر از اونی که هست نشون می ده .


دخترها گاهی صداشون بلند تر می شه . اصطلاحات روشنفکری که ناشیانه توی فضای کافه پرتاب می کنن ناخود آگاه تن صدای پسرها را محتاط تر می کنه . کافه چی سفارش 2 تا هات چیپس با یک اسنک دوبل می گیره و مشغول کار خودش می شه . فکر تعطیل کردن کافه انگیزه ای برای تحویل گرفتن مشتری ها نمی گذاره .


صحبت های نویسنده که تموم شد سومی که کوتاهتر و لاغر تر از بقیه هست انگار تازه از خواب بیدار می شه و با چند تا تعارف سطحی ذوق نویسنده را که انتظار یک تحیلیل خوب از سومی داشت کور می کنه .


پسر دوم بالاخره سیگارش تموم شد و برای ادامه دیالوگ با نویسنده به کمک سومی که بی حوصله تر از همیشه هست می رسه .


دو تا دختر کم سن و سال دیگه هم با خجالت از اینکه توی این فضا قرار گرفتن سعی می کنن بی سر و صدا و بدون جلب توجه یه گوشه تاریک پیدا کنن واسه خودشون .ولی پسر سوم که کلاه پومای سبزی روی سر تراشیده اش گذاشته از رفتار دختر بچه ها لذت می بره . توی ذهنش ده سالی به عقب بر می گرده و به اولین روزهای فرار از مدرسه فکر می کنه و یه کم شارژ می شه .


پسر دوم که عینک گرد روی صورت باریک و ریشهای بلندش از همه مشتری های کافه مشخص ترش می کرد موضوع بحث را عوض می کنه ولی همچنان مکالمه دو نفره است . کافه چی با هنر مندی ظرف های غذا را روی میز نیم متری جا می ده و میره سمت دخترها . دخترها که به ذوق کشیدن یه نخ سیگارٍ قایمکی اینجا اومدن گرمای هوا را به بحث بدون دود ترجیح می دن و با کمک کافه چی روی یکی از میزهای خالی بیرون کافه جاگیر می شن .


پسر سوم که از شناخت مشتری های کافه داشت لذت می برد از این اتفاق ناراحت می شه و ناچار سرش را تا ته توی بشقاب چیپس و پنیر فرو می بره و از اینکه مثل گشنه ها هم به نظر برسه اصلا ناراحت نیست . نویسنده و پسر قد بلند که اگه به کیف زرشکی رنگش دسترسی داشتیم و محتویاتش را می دیدیم ، علاقش به سینما عریان تر می شد هم مکالمه شون را تموم کردن و مشغول غذاشون شدن .


کندی گذشت زمان پسر دوم را کلافه کرده . حالا دیگه حتی بهونه خوردن غذا هم نیست . باید به خونه برگشت . همون مسیر همیشه گی . همون خداحافظی معمول . می رسی سر کوچه . الان جلوی درهستی . زنگ می زنی در باز می شه . سعی می کنی کسی را نبینی . بعدش چی ؟ اتفاق جدید ؟


نه حتی اون دخترهای بیرون تریا که ناشیانه به سیگار باریکشون پک می زنند هم تکراری هستن . اونها هم مثل خیلی های دیگه جذابیتی ندارن . کافه چی اما از همه تکراری تر . هر روز باید وزن سنگین سنگین قدمهاش را که میزهای کافه بهتر از من و تو باهاشون آشنا هستن را تحمل کنی . پولها روی میز ریخته شده . بچه ها با دستهای توی جیب به طرف بیرون می رن . در را که باز کنی حرارت هوا لپ هات را سرخ می کنه .

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ایستگاه آخر




نگهبان با نوک دماغش به آخر خیابون اشاره و کرد و حتی زحمت حرف زدن هم به خودش نداد . یه خیابون دویست سیصد متری کوچولو بود که هر چی جلو می رفتی انگار تمومی نداشت . صدای شیون و زاری که معلوم نبود از کجا به آسمون رفته به سنگینی هوای دم کرده ظهر تابستون کمک می کرد . هنوز چند متر از نگهبان دور نشده بود که بوی کثافت ناهار بیمارستان از یه پنجره دود گرفته توی زیرزمین با چند تا هواکش قوی لیز خورد توی ریه هاش . دستش را گرفت جلوی دهنش که عق نزنه ، قدمهای سنگینش را تند تر کرد و خودش را رسوند به ته کوچه ، جایی که حالا صدای ضجه پیرزن و دخترش کم کم داشت واضح می شد . از یه در نرده ای بزرگ که رد شد دید دو تا زن چادری کف آسفالت نشستن و هوار می زنن . نگهبان چرتی بیمارستان هم با سبیل های سیاه پرپشتش بر و بر وایساده نگاشون می کنه . انگار دیگه این گریه ها براش عادی شدن با خونسردی رو کرد بهش و گفت کجا عمو جون ؟ پسر زبونش بند اومده بود ، یه نگاه به نگهبان کرد و یه نگاه به پیرزنه و با من من به نگهبان فهموند که باید بره تو . نگهبانه دیگه نگاشم نکرد و مشغول حرف زدن با چند تا عابر فضول شد . از بین چند تا ساختمون نیمه ساز که رد شد تابلوی بخش مسمومیت را از دور دید . باز دوباره وزنه های صد کیلویی پاهاش برگشتن . سمت چپ بخش دیالیزی ها بود . پنجره های قدی بخش اجازه دید زدن داخل را بهش می داد . برای اینکه ترسش بریزه شروع کرد نگاه کردن به مریضهای چرتی روی تخت ها . سر و وضعشون هم مثل جسمشون در به داغون بود . جلوی در بخش مسمومین که رسید هنوز دو به شک بود که بره داخل یا نه که در باز شد و یه برانکارد با جسد ملافه پیچ شده هل دادن توی صورتش . پیرزن و دخترش نعرشون باز به آسمون رفت . برای اینکه مراسم جادادن جنازه توی آمبولانس را نبینه مجبور شد بره داخل بخش . نگهبان بخش مشغول لاس زدن با یکی از تمیر کارها بود که نگاشم نکرد . وارد راهرو که شد انگار تازه فهمید که اینجا جاش نیست . همه چیز بوی گند مرگ می داد . به زحمت تونست خودش را از زیر نگاه سنگین پرستارها و مریض های سرگردون توی راهرو حرکت بده و برسونه به ایستگاه پرستاری . چشمای وق زده سرپرستار بخش بازم به لکنتش انداخت . اسم مریضش را که گفت پرستار یه جفت دستکش از زیر میز انداخت جلوش و گفت کیسه ادرارش پر شده ، لگن توی دستشویی آخر سالنه . وارد اتاق که شد تمیزکار داشت ملافه تخت دم در را که تازه خالی شده بود مرتب می کرد . اینجا همه چیزش با اون بیرون فرق می کرد . زن و مرد توی یه اتاق پذیرش می شدن . اگه زنده می موندن بعدا یه فکری واسه جدا کردنشون می شد . پایین اتاق دم پنجره یه دختر با لباسهای صورتی بیمارستان خوابیده . شوهرش هم بالای ایستاده. از کاپشن پوشیدن پسره توی گرمای تابستون خوشش نیومد . سر گردوند و مریضش را از بین کپسول اکسیژن و لوله هایی که به جابه جای بدنش وصل شده بود شناخت . هنوز روی سه پایه جلوی تخت نشسته بود که از در اصلی مریض سوم را آوردن تو . سنش به سی نمی رسید . به زحمت از بین لوله هایی که از بینی و دهنش بیرون زده بود می شد دیدش ولی از زیرپوش بدون آستینی که پوشیده بود و شلوار ورزشی آدیداس سفیدش می شد حدس زد که چقدر با عجله آوردنش . راننده آمبولانس ازش خواست که پاهای مریض را بگیره تا از روی تخت آمبولانس بذارنش زمین . دختر پایین اتاقی که یواش یواش داشت نعشگی از سرش می پرید زیر زیرکی شروع کرد به ناله و نفرین کردن . شوهره حرص می خورد و خجالت می کشید . دم در از انترنها و پرستار پر شده بود . یاد چند سال پیش افتاد که توی جاده چالوس واسه اولین بار جنازه دیده بود . راننده ها یکی یکی از ماشین پیاده می شدن تا توی ضیافت دید زدن جسد له شده بی نصیب نباشن . پسره هنوز بی هوش بود . یکی از انترن ها که دختر ریزه میزه ای بود با چراغ قوه داخل چشمش را نگاه می کرد . بعد چراغش را خاموش کرد و با آرامش تمام جلوی بابای پسره به رفیقش گفت مردنیه . هیچ واکنشی نداره . بعد رو کرد به پیرمرد و گفت چی خورده بابا ؟
پیرمرده شروع کرد به قسم خوردن که هیچی به خدا ، ظهری گفت من می خوام بخوابم بیدارم نکنید . ما از کجا می دونستیم قرص می خوره ؟ دختره که حوصله این مکالمه را نداشت پرید وسط حرف پیرمرد که می گم چه قرصی خورده ؟ پیرمرد از خجالت لبش را گزید و سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت . صدای زوزه دستگاه اناق بغلی اومد کمک پیرمرد و دختره و پرستارها از بالای سر پسره رفتن . باز دوباره زمان کند و کشدار شد . پسر ، مریض خودش را فراموش کرده بود و غرق صورت جوون بیهوش روی تخت شده بود . شاید پیش خودش می گفت می تونست رفیق خوبی باشه . از جلوی اتاق سایه رد شدن برانکارد با مریضی که ملحفه تا روی سرش بالا کشیده شده بود ترسوندش . پرستارها دوباره برگشتن . تمیزکار که داشت اتاق را طی می کشید پرسید چی شد؟ قرص خورده بود ؟ انترنه جوابش را نداد . عارش شد . دختره دوباره صداش را برده بالا که من می خوام برم خونمون . شوهرش هر چی تلاش می کرد حال دختر بدتر می شد . بعد شروع کرد به تقلا که از روی تخت پایین بیاد . پسر هر چی قربون صدقش می رفت سودی نداشت ، آخر دختره سرمش را بغل کرد و پرید پایین . پرستاره که تا حالا به دختر محل نمی گذاشت رفت طرف دختره و مچ دستشو گرفت و کشوندش روی تخت . پسر گیج و درمونده فقط نگاه می کرد . دعوای دختر و پرستار که بالا گرفت کمک بهیار بخش که یه جوون ریزه با لباس سفید چرک مرده بود از در اومد تو . دختر مامانش را صدا می کرد و به همه فحش می داد . با اشاره پرستار بهیار شروع کرد دستای دختر را به تخت بستن . حالا دیگه هوار کشیدن دختره هم داشت عادی می شد . دستتو به من نزن کثافت . شوهرش با دهن نیمه باز به ماجرا نگاه می کرد . پسر حوصلش سر رفت از روی سه پایه بلند شد و از لای پنجره بیرون را نگاه کرد . چند متر جلوتر یه جوون قوزی با موهای بلند قهوه ای ، بروبر داشت از روی ویلچر نگاش می کرد . از ترسش پنجره را بست و برگشت سر جاش . احساس خفگی داشت.
فقط چند دقیقه طول کشید تا آمپول هیوسینی که به دختر لباس صورتی تزریق شد تاثیر کنه . اول صداش بند اومد بعدم چشماشو بست . شوهرش نفس راحتی کشید و رفت از اتاق بیرون . شاید یکی دو روز بود که نخوابیده بود . این را می شد از یقه چرک پیرهنش حدس زد .
پیرمرد شروع کرد با خودش بلند بلند حرف زدن . زندگی واسمون نگذاشتن . روزگارمون را سیاه کردن . ببین جوونام به چه روزی افتادن . بعد رو کرد به پسر و گفت اون یکی فقط دوازده سالشه دکتر واسش آمی تریپتیلین تجویز کرده . این پدرسگ هم از قرصای همون برداشته خورده . پسر لبهای ماسیدش را به زور حرکت داد تا یه بله خشک و خالی از ته حنجرش بیرون بیاد ولی بیفایده بود . بیشتر شبیه زوزه سگ شد صداش .

اون بیرون چشمش افتاد توی چشم پرستارها که میزشون دقیقا روبروی در بود . احساس گناه می کرد . انگار سرزده اومده باشه خونه کسی . حس کرد اینها دارن در موردش حرف می زنن . برای اینکه ذهن خودش را منحرف کنه شروع کرد به در و دیوار اتاق نگاه کردن . فقط لوله بود که از توی کاشیهای سبزرنگ زده بود بیرون و بعد از چند بار پیچ و تاب خوردن خودشو فرو کرده بود توی دیوار بعدی . یادش افتاد که وقتی کوچیک بود دوست داشت مخترع بشه . اولین بار که لوله پلی کا دیده بود احساس کرد بزرگترین اختراع دنیا را می شه با لوله انجام داد . بالا تر از کاشیها یه ترک بزرگ به قد یه کف دست عرض اتاق را تا بالای در شکافته بود . بلند شد و دوباره پنجره را باز کرد . جوون قوزی رفته بود . شوهر دختره با همون کاپشنش زیر آفتاب روی صندلی سه نفره دراز کشیده بود و دستش را حائل صورتش کرده بود . بی اختیار دلش برای سادگیش سوخت . طفلک خبر نداره تازه اولشه . زندگی با یه دیوونه که فقط به فکر خودکشیه کم از خودکشی نداره . هنوز نمی دونه دست رگ زده شده را توی کهنه پیچیدن و جلوی چشم در همسایه توی خیابون تا اورژانس کشوندن معنیش چیه .
گرمای بیرون کلافش کرد و پنجره را مجبور شد ببنده . از اتاق اومد بیرون و روی صندلی روبروی شوهر دختره نشست . از جیبش یه پاکت له شده سیگار در آورد و سیگارش را روشن کرد .چند متر جلوتر یه گربه سفید با بچش توی چمنها بازی می کردن .دلش می خواست بچه گربه را توی دستاش بگیره ولی از اینکه یه گربه بیمارستانی را دست بزنه چندشش شد . آخر سر بلند شد به راه رفتن. احساس می کرد از پشت همه شیشه های بیمارستان دارن نگاش می کنن .
همینطور که راه می زد برای فرار از سنگینی نگاه ها نا خودآگاه پیچید داخل یه ساختمان متروکه . از پله ها که بالا می رفت سعی می کرد به هیچ چی فکر نکنه . احساس خوبی داشت . سبک بود . نفهمید چرا شروع کرد به مرور خاطره های خوب زندگیش . باد که به زیر گوشش می خورد بی اختیار خندش می گرفت . یاد داداش کوچیکش افتاد، بیست سی سال پیش توی صورت هم فوت می کردن و هر کی فرار می کرد بازنده بود . ولی .از روی پشت بوم که پایین را نگاه کرد خنده رو لبهاش ماسید و پاهاش سست شد. روش را برگردوند که برگرده پایین . پشت سرش مرد قوزی توی ویلچر با ریشهای بلندش نشسته بود و بِرِبر نگاهش می کرد . اصلا انتظار دیدنش را نداشت .
-------------------
وقتی در آمبولانس را می بستن نظافتکار از پنجره داشت نگاه می کرد . با خودش فکر کرد یعنی قرص خورده بود ؟ بعد سوالش را اینبار بلند تر از انترنه پرسید . انترنه شونه هاش را بالا انداخت و محکم توی آدامسش فوت کرد .

باز هم بلاگزپات

مدتها پیش هم اینجا بودم ، همون روزا که عطش نوشتن هنوز خشک نشده بود
در آغاز سی سالگی هم هنوز
هستم